يه جاده بين اين همه کوه ...
يه آسمون پر از ستاره هاي چشمک زن ...
ستاره هايي که توي آسمون اين جا نيست ...
ماه که چقدر زيبا و رويايي توي آسمون شب اين جا نشسته ...
به هر جا نگاه مي کني ، فقط کوه مي بيني ...
جاده ي ساکت و بي عابر جاي خوبي براي فکر کردنه .
هيچ چراغي نيست ... جاده با نور نقره اي مهتاب روشنه ...
همه جلوتر از من قدم برمي دارن ...
مي خوام آخرين نفر باشم تا هيچ کس مزاحم خلوتم نشه ...
آروم آروم راه ميرم ... هيچ عجله اي براي رسيدن به مقصد ندارم ...
به آسمون نگاه مي کنم ...
يعني آسمون اين همه ستاره داشته و ما بي خبر بوديم ؟
دنبال ستاره هامون مي گردم ...
صبر کن ...
آهان ديدمشون ...
اين جا هم کنار هم نشستن ...
دلم مي گيره ...
نگاهمو از آسمون مي گيرم ...
به جاده نگاه مي کنم ... جاده بين کوه ها گم ميشه ...
من از اين کوه ها بدم مياد ...
مي خوام آخر اين جاده رو ببينم ... جاده بين کوه ها گم ميشه ...
يه لحظه چشمامو مي بندم ...
- دستامو بگير ...
دستاتو مي گيرم .
- باهام حرف بزن ...
آروم آروم برات شعر مي خونم .
- الآن چه آرزويي داري ؟
به چشماي عسلي رنگت نگاه مي کنم و آروم سرم رو پايين ميندارم و جواب ميدم :
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم ...
دستمو ول مي کني و رو به روم مي ايستي .
با دستاي گرم و مهربونت سرمو بالا مياري و يه بوسه روي لپام مي نشوني .
چشمامو باز مي کنم و ...
مي خوام آخر جاده رو ببينم ...
آخه تو يه جايي آخر اين جاده نشستي ...
جاده بين اين همه کوه گم شده ...
چطوري تو رو ببينم ؟
