تبليغاتX
فروغ آسمانی

هر کجا هستم ، باشم ... آسمان مال من است ... پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است ...

   

انتظا ر...

 
بين اين هياهوي آدم ها چطوري بايد پيدات کنم ؟

يه نگاه به ساعتم ميندازم ... چرا دير کردي ؟

تو که بدقول نبودي ... پس چي شد ؟

يهويي دلم شور مي زنه ... ولي نه ... شايد رفتي برام گل بگيري ...

يه نگاه به گلم ميندازم ... طفلکي خسته شده ...

 بوش مي کنم ... بوي تو رو ميده ...

قلبم تند تند مي زنه ... پس چرا نمياي ؟

دو ساعت از قرارمون گذشته ... کجايي ؟

خيلي خسته ام ... اونقدر که ناي حرف زدن با بهترين دوستم رو هم ندارم ...

خيلي بي طاقت شدم ... ديگه طاقت تحمل کردن خودم رو هم ندارم ...

يه روز گذشت ... نيومدي ...

دو روز گذشت ... نيستي ...

يه هفته گذشت ... دلم برات تنگ شده ...

ده روز گذشت ... ديوونه شدم ...

دو هفته گذشت ...

پس کجايي ؟

 

کجایی ؟

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 18:31  توسط پرنیان پوش   | 


   

لحظه ی دیدار

 
صدای تیک تیک ساعت منو پریشون می کنه ...

لحظه ها و ثانیه ها برای رسیدن به تو کم تر میشن ...

داری میای .

صدای پاهات رو می شنوم ...

یه شاخه گل رز قرمز توی دستم گرفتم و می خوام بهت هدیه کنم
برای اثبات عشقم ...

چشمم رو به انتهای این جاده دوختم .

لحظه ی دیدار نزدیک است ...

 

گل برای تو که گلی

 

 


 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:45  توسط پرنیان پوش   | 


   

بگیر دست مرا ...

 
احساس می کنم یه چیزی داره بینمون فاصله میندازه ...

یه سوءتفاهم ... یه فکر احمقانه ...

من از فاصله ها بیزارم ...

بیا اجازه ندیم فاصله ها ما را از هم بگیرن ...

بذار دستام توی دستات بمونه ...

بذار صدات وجودمو گرم کنه ...

فاصله ... فاصله ... امان از فاصله هایی که جدایی میارن ...

خیلی وقته ازت بی خبرم ...

خیلی وقته که فقط توی خواب می تونم ببینمت ...

خیلی وقته نیستی ...

می خوام دوباره برم تو رویا ...

رویا - تنها جایی که می تونم بدون هیچ ترس و واهمه ای کنارت باشم ...

 

بگیر دست مرا ،

       به هر کجا که دلت خواست با تو می آیم :

به مرز بی خویشی ،

        به اوج دلهره انگیز صخره های غرور ،

              به باغ پر هیجان شکوفه های خیال ،

                     به میهمانی پروانه های رنگین بال ،

                             به شهر دلکش مهر و به آسمان صفا .

به هر کجا که بخواهی ،

                              به هر کجا که روی ...

 

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:49  توسط پرنیان پوش   | 


   

 
يه جاده بين اين همه کوه ...
يه آسمون پر از ستاره هاي چشمک زن ...
ستاره هايي که توي آسمون اين جا نيست ...
ماه که چقدر زيبا و رويايي توي آسمون شب اين جا نشسته ...
به هر جا نگاه مي کني ، فقط کوه مي بيني ...

جاده ي ساکت و بي عابر جاي خوبي براي فکر کردنه .
هيچ چراغي نيست ... جاده با نور نقره اي مهتاب روشنه ...
همه جلوتر از من قدم برمي دارن ...
مي خوام آخرين نفر باشم تا هيچ کس مزاحم خلوتم نشه ...
آروم آروم راه ميرم ... هيچ عجله اي براي رسيدن به مقصد ندارم ...

به آسمون نگاه مي کنم ...
يعني آسمون اين همه ستاره داشته و ما بي خبر بوديم ؟
دنبال ستاره هامون مي گردم ...
صبر کن ...
آهان ديدمشون ...
اين جا هم کنار هم نشستن ...
دلم مي گيره ...
نگاهمو از آسمون مي گيرم ...
به جاده نگاه مي کنم ... جاده بين کوه ها گم ميشه ...
من از اين کوه ها بدم مياد ...
مي خوام آخر اين جاده رو ببينم ... جاده بين کوه ها گم ميشه ...

يه لحظه چشمامو مي بندم ...

- دستامو بگير ...
دستاتو مي گيرم .

- باهام حرف بزن ...
آروم آروم برات شعر مي خونم .

- الآن چه آرزويي داري ؟
به چشماي عسلي رنگت نگاه مي کنم و آروم سرم رو پايين ميندارم و جواب ميدم :
 يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم ...

دستمو ول مي کني و رو به روم مي ايستي .
با دستاي گرم و مهربونت سرمو بالا مياري و يه بوسه روي لپام مي نشوني .

چشمامو باز مي کنم و ...

مي خوام آخر جاده رو ببينم ...
آخه تو يه جايي آخر اين جاده نشستي ...
جاده بين اين همه کوه گم شده ...
چطوري تو رو ببينم ؟
 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:17  توسط پرنیان پوش   | 


   

 
آسمون رو نگاه مي کنم ...

زير کدوم گوشه ي اين آسمون نشستي ؟

کي کنارت نشسته ؟ ... تنهايي ؟

به چي فکر مي کني ؟

من هم جايي توي افکارت دارم ؟

يه شاخه گل رز قرمز توي دستمه ...

مي خوام نگهش دارم تا روزي که مياي بهت بدم ...

پژمرده نميشه ... آخه مي دونه بايد منتظر بشينه تا تو بياي ...

مي خوام براي اولين بار برات فال حافظ بگيرم :

بسم الله الرحمن الرحيم ...

اي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر

زار و بيمار غمم ، راحت جاني به من آر

قلب بي حاصل ما را بزن اکسير مراد

يعني از خاک در دوست ، نشاني به من آر

...

دلم برات تنگ شده ...

منتظر اومدنت هستم ...

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:17  توسط پرنیان پوش   | 


   

 
صدای نفس هات رو می شنوم ...
تو این جایی ... می دونم ...
وجودت رو حس می کنم ...

صدای گرم و مهربونت فضای خونه رو پر کرده .
داری حرف می زنی ...
عاشق صداتم ...
صدای خنده هات میاد و منو دیوونه می کنه .

می خوام ببینمت .
اما نیستی ...
خورشیدکم ؛ بگو کدوم ابرای تیره جلوی صورتت رو گرفتن ...
چرا هیچ تلاشی نمی کنی تا این ابرا رو کنار بزنی ؟

بوی بهار ... بوی گل های بهاری ... بوی تو ...
صدای قناری ها و بلبل ها ... صدای عشق ... صدای تو ...
گرمی خورشید ... اما سردی تو ...

بهاره ... اما تو هنوز بهم تبریک نگفتی ...

بهارت سبز و خرم باد بهارم

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 17:18  توسط پرنیان پوش   | 


   

جایزه ...

 
امروز توي مدرسه يه حس خاصي داشتم
همش تو فکر دوستام بودم
تو فکر مدرسه و شهري که 3 سال توش به تنهايي زندگي کردم
همين که به خونه اومدم و غذا خوردم و نشستم پاي کامپوتر
و مشغول موزيک گوش کردن بودم ، تلفن زنگ زد .
نمي دونم چرا يهو قلبم به تالاپ و تولوپ افتاد .
بابا جواب داد و بعد از چند دقيقه صدام کرد و گفت :
فروغ بيا تلفن با تو کار داره . خانم خجسته است .
با يه حس خاص رفتم طرف تلفن و ..
- الو ..
- الو سلام فروغ خانم . حالت خوبه ؟
- سلام خانم . مرسي . شما خوب هستيد ؟
و بعد از احوالپرسي و اين جور چيزا گفت :
- فردا مراسم اهداي جوايزه . تالار معلم کنار پمپ بنزين
شما و خونوادتون هم دعوتيد .
- مرسي خانم . حتما ميام .
و ...
خيلي منتظر بهونه اي بودم تا برم پيش دوستام و حالشون رو بپرسم
و اين بهترين بهانه بود .
البته اين هفته قرار بود خودم برم .

خدايا ...
چه جوري ازت تشکر کنم بابت اين همه لطف و مهربوني که نسبت به من داري ؟
خدايا ...
مي ترسم لياقتش رو نداشته باشم ...
خدايا ...
خودت کمکم کن و هوامو داشته باش ...


 

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:28  توسط پرنیان پوش   | 


   

یاد باد ...

 
روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 10:50  توسط پرنیان پوش   | 


   

خاطرات سبز

 
مثل مردن می مونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
....
شقایق این جا من خیلی  غریبم
آخه این جا کسی عاشق نمیشه
....
همه بهم میگن خیلی ساکتی
میگن خیلی سرد و بی روحی
آخه کی باورش میشه این دختر ساکت و آروم یه روزی
منبع شلوغی یه مدرسه بود ؟
کی باورش میشه این دختری که سرد و بی روحه یه روزی
یه مدرسه رو با شیطونی هاش آتیش میزد ؟
آخه کی باورش میشه ؟
ستاره های قشنگ آسمون من ...
دلم واسه تک تکتون تنگ شده ...
دلم واسه دلتنگی هایی که واسه خونه داشتم تنگ شده ...
دیگه بیشتر از این نمی تونم ساکت و آروم بمونم ... دلم واسه شیطونیامون تنگ شده ...
نمی تونم با کسی ارتباط برقرار کنم ... آخه من مال این جا نیستم و به این جا تعلق ندارم ...
خیلی وقته با این جور بچه ها ارتباطی نداشتم ...
شاید امسال با کسی دوست نشدم ...
ولی تو فکر نیستم آخه می خوام امسال بهترین دوستام کتابام باشن ...

دلم تنگه ... واسه شبایی که توی حیاط خوابگاه پیش همدیگه می نشستیم و ...
دلم تنگه واسه مهربونیایی که اون جا بود و این جا نیست ...
دلم تنگه واسه جشن تولدایی که واسه همدیگه می گرفتیم و به جای کیک تولد
مهربونی و به جای شمع هم دوستی می ذاشتیم روی سفره و با دلگرمی هامون ،
جشنمون رو گرم می کردیم ...
دلم تنگه واسه دعواهامون ... واسه خنده هامون ... واسه گریه هامون ... واسه قهر و آشتیامون ...
دلم تنگه واسه یه روز خوابگاهی بودن ...
دلم تنگه واسه تختم ... همون تختی که بالا بود ...
دلم تنگه واسه کمدم ... همون کمدی که به قول شما همه چی توش پیدا میشد ...
دلم تنگه واسه نوبت کاری ... جارو ... گردگیری ...
دلم تنگه واسه صف غذا ...
دلم تنگه واسه دو شیفته کلاس رفتن ...
دلم تنگه واسه حیاط مدرسه که بعد از ساعت کار مدرسه می شد حیاط خونه ی ما بچه خوابگاهی ها ...
دلم تنگه واسه آشپزمون ... دلم تنگه واسه ....
دل کوچیکم خیلی تنگه ... واسه همه چی ...
خدایا ...
کاری کن بتونم خودمو آروم کنم ...
خدایا ...
کمکم کن ... تنهام نذار ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 23:31  توسط پرنیان پوش   |